پرش به محتویات

یه آدم جوگیر

به نام خدا

سلام

اول به اون دوستانی که خیلی مشتاق بودن بدونن من دیگه کیم، بگم که من "امیر ملک زاده" هستم.

بعد هم اینکه یکی از جوگیرترین دوستان، می خواستن یه چیزایی بگن که اونارو میل زدن و ایناست اون چیزا(با اندکی تصرف به علت جوگیری زیاد حمید):

به نام خدا

سلام، می خوام یه چیزایی بگم در مورد کلیشه ای ترین موضوع تو المپیاد؛ غرور

بریم یه کم عقب، تو کنکور ورودی تیزهوشان قبول شدی و اومدی تو این مدرسه. دیگه بچه های فامیلو تحویل نمی گیری، وقتی تو خیابون یه نفرو می بینی که یه کتاب دبیرستانی دستشه، تو دلت بهش می خندی، اصلا حواست نیست که چقدر طرز فکرت متکبرانه ست و وقتی یه نفر تو رو می بینه، چقدر حالش ازت به هم می خوره...

آروم آروم با المپیاد (مثلا کامپیوتر) آشنا می شی، دیگه خودتو از بقیه خفن تر حساب می کنی، خودتو لایق ترین فرد برای مرحله2 می بینی (بگذریم از اینکه ارزش انسان بالاتره یا قبولی المپیاد)، نمی فهمی که از حرفهات چقدر بوی غرور می آد و وقتی یه نفر تو رو می بینه، چقدر حالش ازت به هم می خوره...

مرحله2 رو دادی، اگه قبول نشده باشی، کلی اعصاب می زنی، همه تقصیر رو میندازی گردن مصححا و بدشانسی و...، تصورش رو هم نمی کنی که شاید 30 نفر خفن تر از تو هم وجود داشته باشن. خلاصه هیچ کس رو تحویل نمی گیری، ولی حواست نیست که چقدر تو این کارت داری تکبر به خرج می دی و وقتی یکی تو رو می بینه، چقدر حالش ازت به هم می خوره...

از طرفی ممکنه قبول شی، می ری تو دوره. آروم آروم حس می کنی که مثلا تو کدزنی خفنی، هی می خوای خفونتتو به رخ بقیه بکشی، دوست داری همه بهت بگن خفن. اگه یکی جلوی تو به یکی دیگه بگه خفن ناراحت می شی، نمی دونی که چقدر مغروری و وقتی یکی تو رو می بینه، چقدر حالش ازت به هم می خوره...

اما تا قبل از امتحانای طلا، کلی وقت برای فکر کردن داری. می فهمی که چقدر غرور داشتی، نگاه می کنی می بینی که اگه (بر فرض محال) همه اون سی هزار نفری که با تو مرحله اول دادن، با هدف المپیاد کامپیوتر درس می خوندن، تو با طلا گرفتنت، تازه می ری توی یک میلیون و ششصدهزار نفر اول دنیا؛ تازه می فهمی که همه غرورت به خاطر یه عدد هفت رقمی بوده. طلاتو که بهت می دن، سعی می کنی مغرور نباشی. از این به بعد، طلاتو زیاد به بقیه نشون نمی دی، سعی می کنی زیاد کلمه ((من)) رو به کار نبری، وقتی می بینی چندتا المپیادی دارن سر یه چیزی کل میندازن، نمی ری وسط تا شاخشونو بشکونی... خلاصه سعی می کنی غرورتو بخوری. بعد از یه مدتی، از این که تونستی چند روز بدون غرور سر کنی احساس رضایت می کنی، غافل از اینکه همین احساس رضایت یه تکبر ساکت تو وجودت می شه و وقتی یکی تو رو می بینه...

آره... متواضع بودن خیلی سخته، خیلی...

یا حق

حمید

شااززز منگولیا ۱۳۸۵/۰۳/۰۲ · ۱۴:۱۸


نظرات